
گهی چو زلف تو بی تاب می شود چشمم
و چشمه ای همه خوناب می شود چشمم
به هر سپیده که خورشید می کشد قامت
به رهگذار تو در قـــاب می شود چشمم
به خـانه ای که تو آیی بهشت می روید
و با جمـال تو شــاداب می شــود چشمم
پی شفــای تو ای زخم خورده بهر دعا
مقیـم گوشه محــراب می شــود چشمم
کنار بستر بیماری ات ز شب تا صبـح
چو شمع خسته و بی خواب می شود چشمم
اگر که ساحل وصلت نمی شود نزدیک
اسیــر پنجـه گــرداب می شــود چشمم
کنار تربت پــاک تو ای ستــاره من
شـریک غربت مهتــاب می شــود چشمم
دمی که قصه داغ غـم تو می گویـم